سيد محمد باقر برقعى
342
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
نگاهت برده از كف اختيار ديدهگانم را * چگونه مىتواند چشم از چشم تو بردارد شراب عشق مىنوشند چشمان خمار من * كه هر صبح خمارينم از اين مى دردسر دارد بغارت برده دلها را به تير غمزه ابرويت * از اين ناوك چه دلهايى كه بىخون در جگر دارد نصيب تشنگان گردد هميشه در سر كويت * كه در موج سراب ، آب از لب خشكيده بردارد به غير از دل كه از برق نگاهت سوخت ايمانم * كدام آتش بجان افتاده از آتش گذر دارد چنان آئينه همدم گشته با آه روانكاهم * كه مىبينم چو من آئينه هم چشمان تر دارد بدستت گوهرى بودم به خاك را هم افكندى * يكى درد آشنا بايد ز خاكم تا كه بردارد ازآنرو دست بر دامان ساقى مىزنم هر شب * كه پير مىفروش از درد جانسوزم خبر دارد كسى از قيد عالم همچو سرو آزاد مىگردد * كه در عين تهيدستى سرافرازى ثمر دارد درافتادم اگر با مدعى اى دل مكن حيرت * كه اين صورتگر نقشآفرين چندين هنر دارد بشارت مىدهد روح ترا صبح بهارانى * كه بر بال نسيم آرزوهايم سفر دارد